خرید بک لینک
حدود پنج سال است که حس میکنم همه چیز مثل برق دارد میگذرد. قبل ترها این حس کمی ضعیف بود اما حالا خیلی شدت گرفته. برای شفتال ترسناک است. زندگی افتاده رو دورِ تند...این هم شاید بد نباشد اما وقتی دوست داشته باشی به چیزهایی که بدست آوردی نگاه کنی،وحشت میکنی. تو داری به پیری نزدیک تر می شوی و هنوز شخصِ دل

برچسب: نویسنده: مهران پاکدل تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:51

بچه که بودم یکی از فانتزیام،داشتن یه اتاق پراز ویفر موزی بود.هنوز بعد گذشت سالها ویفر موزوی رو عاشقم و هر چی بخورم سیر نمشم.

+چه فانتزیای کم خرجی داره شفتال:

برچسبها: یه جعبه ویفر تقدیم تو بادا

برچسب: نویسنده: مهران پاکدل تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:51


خداوندابرای تمام نعمت هایی که دریافت میکنم سپاسگزارم.
می دانم برایم بهترین ها را در نظر داری و در زمان مقرر به من عطا میکنی.
خداوندا!من بهت ایمان دارم.
یک عدد شفتالویِ سپاسگزار :)

من فقط به چیزهای خوب فکر میکنم...

برچسب: نویسنده: مهران پاکدل تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:51

یه وقتایی فکر میکنی داره میشه اون چیزی که باید...اما تو زیادی رو تواناییات حساب باز کرده بودی...

شاید زیادی ازت تعریف شده...

+وقتی میفهمم تو کاری که بهم سپردن عاجزم ،خیلی شرمنده میشم.از همه...حتی خودم.

برچسبها: سلطان قلبم , بی تو خرابم

برچسب: نویسنده: مهران پاکدل تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:51

وباز تمامِ دیشب را تا خودِ صبح،خیابان ها را بدونِ کفش گَز کردم...

برچسبها: خواب هایی که کلافه ام میکند

[ سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ ] [ 19:40 ] [ شفتال ]

[ ]

برچسب: نویسنده: مهران پاکدل تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:51

یکی از فانتزیام این بود یه روزی،یه جایی،یه جوری،یه کسی یه کادو بهم بده و من روبانِ روشو باز کنم و یه کتابچه ببینم که روش نوشته: دل نوشته های یک( ...بانو )

+فکر کنم دیگه اون روز،اون جا،اون کِس دیگه نمیادش... خودم باس دس به کار شم. باس یه راهی،یه کاری،درآمدی بزنم به جیب و یواشکی آرزوامو برآورده کنم. داره دیر میشه و وقت زیادی نمونده...

+از دستای خالی وقت مردن م بیزارم.بمیر اما آرزوهاتو با خودت چال نکن. :(

برچسبها: فاتزی هایم مرا غمگین میکنند

برچسب: نویسنده: مهران پاکدل تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:51

یه وقتایی از بعضی ها کمک میخوای ، بعد یهو کلا ناپدید میشن ! کمک نخواستیم .از تبعید برگردید!

+در وبلاگ قبلی چهار تا اهل ادبیات و داستان و این برنامه رفت و آمد میکردند اما اینجا...

+به پست قبل هیچ ربطی ندارد.

برچسبها: فراری ها به بهشت نمی روند

برچسب: نویسنده: مهران پاکدل تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:51

وقتی شاطر عباس نان های داغ را توی دستهای مهتاب میگذاشت دلم میخواست جای شاطر عباس بودم. وقتی مهتاب نانهای داغ را لای چادر گلدارش میپیچاند دلم میخواست من، آن نانهای داغ باشم. وقتی مهتاب به خانه میرسید و کوبه ی در را میکوبید، هوس می کردم کوبه ی در باشم. وقتی مادرش نانها را از مهتاب میگرفت، دوست داشتم م

برچسب: نویسنده: مهران پاکدل تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:51

عصر،میخوام بروم پیاده روی ...حالا از همین الان هِی این جمله تو ذهنم تکرار میشود:

بدونِ شما به ما نمیچسبد!

+دلیلش رو نفهمیدم اما اندورفینمو برده بالا :)

+خدایا من هرکاری ازم براومد انجام دادم:( بازم خجالت زده شدم...

برچسبها: بی تو من با بدنِ لختِ خیابان چه کنم

برچسب: نویسنده: مهران پاکدل تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:51

صفحه بندی